| زندگی دوباره سنجی نشده ارزش زیستن ندارد! | |
|
پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧
دریا باش که اگر کسی به سویت سنگی پرتاب دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧
مریم دیروز مامان شده. تبریک می گم مریم خانم دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧
امروز یه موضوع مزاحمت آمیزی اعصابمو حسابی بهم ریخته بود. بازم طبق معمول علی گلم آرومم کرد که اهمیت ندم. شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
امروز امتحان IELTS ام رو دادم. بد نبود. خدا رو شکر. فقط صبح یه خنگ بازی ای درآوردم که بیا و ببین. باید با پاسپورت می رفتیم سر جلسه. مثل این سر به هوا ها پاشدم هلک و هلک فقط مداد و پاک کن ورداشتم رفتم. رسیدم دم در دیدم به به یادم رفته پاسپورت بیارم. تازه کارت شناسایی دیگه ای هم همرام نبود ، گرچه چیز دیگه ای هم قبول نمی کردن. خلاصه خدا بهم رحم کرد که محل امتحان تالار دشت بهشت بود و مامان و بابا تونستن فوری برام بیارن پاسپورتمو. جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧
به به امروز هوا اینقدر بهاریه که دارم کیف می کنم. جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧
یه نیم ساعت پیش (١١:٣٠) شب ، شماره علی افتاد رو موبایلم. فکر نمی کردم این ساعت بیدار شده باشه. کلی حرف زدیم. خیلی حال داد. الان با خیال راحت می رم می خوابم. مرسی علی جونم پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٧
آخیییییییییییش بعد از چندین روز بالاخره هوا آفتابی شد. اما اینطور که هواشناسی گفته همین یه روز هوا آفتابیه. دوباره قرار ابری بشه. اما یه چیز جالبی که هست اینه که من اونطور که قبلا ها تو هوای ابری دلم می گرفت و عصبی می شدم (علی یادته؟ چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧
تبریک
تبریک می گم به همه برنده شدن اوباما رو. خصوصا به سارا و علیرضا که ایالتشون بیشتر به رفیقمون رای دادن. به همه آمریکاییها هم باید تبریک گفت که جدای از همه چی نشون دادن که نژادپرست نیستن. تبریک برای اولین رئیس جمهور African-American دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧
رفتم امتحان speaking دادم. یه خانم جوون ایرانی بود که ازم امتحان گرفت. خوب بود خیلی. دیگه نمی دونم چند داده بهم از شانس امروز هم چه بارونی گرفت. کلی سرد بود. فکر کنم سرما خوردم. از وقتی اومدم هر چی لباس می پوشم گرم نمی شم. منم که سرمایی .. فکرشو بکن... یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧
من تو حرفهام زیاد می گم خدا رو شکر. اینجا هم زیاد می نویسم دیگه. نه که تکیه کلامم شده باشه. واقعا هم می گم. دوست هم دارم که می گم. چند روز پیش خ.ش. زنگ زده بود که از قضا زیاد هم باهم در ارتباط نیستیم. البته مشکلی وجود نداره ، روزگار اینطوری کرده. همون اول که سلام و علیک کردیم. گفتم خوبم خدا رو شکر. گفت باز که گفتی خدا رو شکر. این چیه افتاده دهنت دختر؟ منو می گی ماجرا اینه که کاری ندارم که اعتقاد خودش چی هست. اصلا با این موضوع کاری ندارم. به من هیچ ربطی نداره. چیزی که برام مهمه اینه که آدمی که تحصیل کرده هست ، روشنفکره و ... حتی یه خدا رو شکر گفتن رو هم ، اونم از کسی که مذهبی هم نیست، نمی تونه تحمل کنه. یعنی چقدر محدوده کوچیکی داره. یعنی نمی تونه بپذیره کسی رو که مثل خودش نیست. آدمهایی مثل این کم نیستن. من کاری با مذهبی هایی که نمی تونن غیرمذهبی ها رو تحمل کنن ندارم. اونها که تکلیفشون روشنه به نظرم. الان دارم کسایی رو می گم که حتی خدا رو قبول داشتن رو نشونه عقب ماندگی می دونن . و بر عکسش رو نشونه روشنفکر بودن می دونن. فکر می کنم با دسته اول هیچ فرقی ندارن. یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧
علی تو رادیو آدلاید ، بخش فارسی ، خبر می گه. امروز بالاخره بعد از کلی وقت تونستم بشنوم. کلی هم کیف کردم. [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |